کاش میتوانستم با فریدِ سال ۸۷ حرف بزنم/
دکتر فرید باقری: گاهی فکر میکنم اگر قرار باشد مسیر حرفهای زندگیام را مرور کنم، باید از کجا شروع کنم؟ از دانشگاه؟ از نخستین تجربه کاری؟ از روزهایی که مسئولیتهای بزرگتری پذیرفتم؟ یا از آدمهایی که در طول این سالها شناختم؟
هرچه بیشتر فکر میکنم، بیشتر به سال ۱۳۸۷ و سمینار دانشجویان داروسازی در اهواز برمیگردم.
از آن سال تاکنون، در دورههای مختلف و با نقشهای متفاوت، با این سمینار همراه بودهام. امروز که به نزدیک دو دهه گذشته نگاه میکنم، با اطمینان میتوانم بگویم خودم را مدیون این رویداد میدانم؛ نه فقط برای دانشی که به من آموخت، بلکه بیشتر برای فرصتهایی که در اختیارم گذاشت.
سمینار به من فرصت داد کار تیمی را تجربه کنم، با همنسلانم گفتوگو کنم، با استادان و پیشکسوتان صنعت و دانشگاه از نزدیک آشنا شوم و مهمتر از همه، بفهمم داروسازی بسیار بزرگتر از کلاس درس، آزمایشگاه و نسخهپیچی است.
در این سالها، در دانشگاه، صنعت داروسازی و نظام سیاستگذاری و تنظیمگری دارو فعالیت کردهام. حالا بهتر میفهمم که بخشی از آنچه در این مسیر به کارم آمد، نه در کتابهای درسی، بلکه در همین جمعهای دانشجویی آموخته شده بود: شنیدن نظر مخالف، کار کردن با آدمهای متفاوت، پذیرفتن مسئولیت و فهمیدن اینکه هیچکس بهتنهایی صاحب حقیقت نیست.
به گمان من، یکی از دلایلی که داروسازی ایران، با وجود همه مشکلات و فرازونشیبهایش، توانسته هویت حرفهای و پویایی خود را حفظ کند و از بسیاری حرفههای دیگر متمایز بماند، همین سنت گفتوگوی بیننسلی است که سمینار دانشجویان داروسازی یکی از مهمترین جلوههای آن بوده است.
و شاید ارزشمندترین ویژگی این سمینار، استقلال و اتکای آن به دانشجویان باشد.
در همه این دههها، سمینار روزهای خوب و بد، موفقیت و ناکامی داشته است؛ طبیعی هم هست. اما اهمیت آن فقط در کیفیت سخنرانیها، تعداد مقالات یا اعتبار مهمانانش نیست. ارزش آن در این است که دانشجویان، خودشان پرسشگر، تصمیمگیر، برگزارکننده و صاحب این فضا باشند.
استقلال به معنای بینیازی از حمایت نیست؛ به این معناست که حمایتها نباید جای اراده دانشجویی را بگیرند. سمینار زمانی زنده است که دانشجو در آن فقط شنونده نباشد، بلکه جرئت کند سؤال بپرسد، مخالفت کند و حتی روایتهای رسمی و جاافتاده حرفه را به چالش بکشد.
گفتوگویی که هرگز اتفاق نیفتاد
حالا تصور میکنم فرصتی پیش آمده که بتوانم برای چند دقیقه به سال ۱۳۸۷ برگردم، گوشهای از سمینار اهواز بنشینم و با فریدِ جوان، دانشجوی داروسازی آن روزها، صحبت کنم.
نمیدانم چقدر حرفهای امروز مرا جدی میگرفت. احتمالاً با همان اشتیاق جوانی، برای آیندهاش برنامههای زیادی داشت و شاید حوصله شنیدن نصیحت هم نداشت!
اما اگر فرصتی بود، چند چیز را حتماً به او میگفتم.
اول میگفتم: فرید، بیشتر سؤال بپرس؛ حتی از چیزهایی که همه دربارهشان توافق دارند.
سقراط بیش از دو هزار سال پیش گفته بود: «زندگیِ نیازموده ارزش زیستن ندارد.»
فکر میکنم این جمله برای حرفه ما هم مصداق دارد. داروسازیای که خودش را نقد نکند، دیر یا زود به تکرار خودش محکوم میشود.
به او میگفتم هر وقت کسی از موفقیت بزرگی در داروسازی ایران صحبت کرد، فقط به نتیجه نگاه نکن؛ دنبال ریشههای آن بگرد. بپرس این موفقیت چگونه به دست آمده، چه کسانی آن را ساختهاند، چه هزینهای برایش پرداخت شده و آیا میتوان آن را تکرار کرد؟
اگر کسی از توسعه صنعت حرف زد، بپرس این توسعه چقدر به کیفیت، بهرهوری، نوآوری و دسترسی بیماران به دارو کمک کرده است. اگر از تحول آموزش گفت، بپرس دانشجویان امروز واقعاً چه چیزی را بهتر از نسل قبل میآموزند.
و اگر کسی از آیندهای درخشان سخن گفت، بپرس برای رسیدن به آن دقیقاً چه باید کرد.
در فیلم «نمایش ترومن»، کریستوف میگوید: «ما واقعیتی را میپذیریم که پیش رویمان گذاشتهاند.»
چه جمله آشنایی برای روزگار ما!
به فریدِ جوان میگفتم مراقب تصویری باشد که رسانهها، تریبونها و شبکههای اجتماعی از موفقیت برایش میسازند. هر کسی که بیشتر دیده میشود، الزاماً بیشتر نمیداند. هر مدیری که بیشتر سخنرانی میکند، الزاماً بهتر مدیریت نکرده است. هر ادعای بزرگی هم لزوماً پشتوانهای بزرگ ندارد.
مراقب الگوهای ساختگی، روایتهای اغراقآمیز و حرفهای قشنگی باش که آنقدر تکرار شدهاند که دیگر کسی درباره درستیشان سؤال نمیکند.
فکر کن، شک کن، دوباره بپرس؛ نه برای اینکه همیشه مخالف باشی، بلکه برای اینکه فهمیدن را به پذیرفتن ترجیح بدهی.
بر شانههای چه کسانی ایستادهایم؟
دومین چیزی که به او میگفتم این بود:
فرید، داروسازی ایران را فقط از روی نام سازمانها، ساختمان کارخانهها، آمار تولید یا عناوین مدیرانش نشناس.
این حرفه بر شانههای زنان و مردان دانشمند، اصیل و پرتلاشی ایستاده که بسیاری از آنها شاید هرگز به اندازه سهمشان دیده نشدهاند.
کسانی که داروسازی را آموزش دادهاند، آزمایشگاه ساختهاند، تولید را توسعه دادهاند، در سختترین شرایط از کیفیت دارو دفاع کردهاند و در داروخانهها، بیمارستانها و دانشگاهها چراغ این حرفه را روشن نگه داشتهاند.
تلاش کن آنها را پیدا کنی. پای صحبتشان بنشین. از موفقیتهایشان یاد بگیر و از اشتباهاتشان هم.
به او میگفتم یکی از بزرگترین فرصتهای سمینار همین است. گاهی گفتوگویی کوتاه با یک استاد یا داروساز باتجربه میتواند افقی پیش رویت باز کند که در دهها ساعت کلاس درس پیدا نمیشود.
و البته به او یادآوری میکردم که قرار نیست از هیچکس بت بسازد. احترام به پیشکسوتان با نقد نکردن آنها فرق دارد. الگو گرفتن یعنی فهمیدن مسیری که طی کردهاند، نه تکرار بیچونوچرای همه انتخابهایشان.
موفق شدن همیشه به معنای درست رفتن نیست
سومین حرفم شاید کمی تلختر بود.
به او میگفتم در سالهای آینده، در داروسازی ایران آدمهای زیادی را خواهی دید؛ بعضی بسیار شریف، توانمند و مسئولیتپذیر و بعضی هم که بدون پایبندی جدی به اصول حرفهای و اخلاقی، به موقعیتهای چشمگیر میرسند.
تعجب نکن. جهان همیشه عادلانه پاداش نمیدهد.
اما هیچوقت موفقیت مقطعی را با رشد پایدار اشتباه نگیر.
در صنعت ممکن است بتوان برای مدتی آمار تولید را بالا برد، بدون آنکه زیرساختی ساخت. در مدیریت میتوان با تصمیمهای کوتاهمدت تصویری جذاب خلق کرد، بدون آنکه سازمانی توانمندتر تحویل داد. حتی در دانشگاه میتوان عنوان و جایگاه به دست آورد، بیآنکه تأثیری ماندگار بر دانشجویان یا علم گذاشت.
به او میگفتم به جای اینکه فقط بپرسی «چه کسی موفق شد؟»، بپرس «بعد از رفتن او چه چیزی باقی ماند؟»
آیا یک سیستم بهتر ساخته شد؟ آیا انسانهای توانمندتری پرورش یافتند؟ آیا اعتماد بیشتری ایجاد شد؟ آیا کیفیت و دسترسی بیماران به دارو بهبود پیدا کرد؟
با گذشت زمان خواهی فهمید ارزش واقعی یک مدیر، استاد یا فعال حرفهای، فقط به دستاوردهای دوران حضورش نیست؛ به چیزی است که بعد از او همچنان کار میکند.
فرید، مراقب داروخانه باش
اما شاید مهمترین حرفی که به دانشجوی سال ۸۷ میزدم، درباره داروخانه بود.
به او میگفتم هر مسیری را که در آینده انتخاب کردی، هرقدر به صنعت، پژوهش، مدیریت یا سیاستگذاری نزدیک شدی، یک چیز را فراموش نکن:
داروخانه، یکی از بنیادیترین سنگبناهای حرفه داروسازی در ایران است. اجازه نده این سنگر فرو بریزد.
میدانم که آینده داروسازی فقط به داروخانه محدود نمیشود. اتفاقاً خود من بخش بزرگی از زندگی حرفهایام را بیرون از داروخانه گذراندهام. اما باور دارم داروخانه همچنان مهمترین محل مواجهه مستقیم جامعه با هویت حرفهای داروساز است.
بیمار بسیاری اوقات نه دانشمند فرمولاسیون را میشناسد، نه مدیر کارخانه را، نه ارزیاب پرونده دارویی را. او داروسازی را میشناسد که روبهرویش ایستاده، به سؤالش پاسخ میدهد، تداخل دارویی را تشخیص میدهد و نگرانیاش را جدی میگیرد.
اگر داروخانه به محلی صرفاً تجاری و داروساز به حلقهای کماثر در تحویل دارو تبدیل شود، چیزی بسیار فراتر از یک موقعیت شغلی را از دست خواهیم داد.
دفاع از داروخانه البته به معنای دفاع از وضع موجود نیست. داروخانههای ما به تحول نیاز دارند؛ در مدل اقتصادی، خدمات بالینی، فناوری، آموزش و جایگاه داروساز در نظام سلامت.
به او میگفتم برای حفظ داروخانه، باید جرئت تغییر داد. نمیشود از اهمیت نقش حرفهای داروساز حرف زد، اما برای ارتقای خدمات و اثبات ارزش آن کاری نکرد.
و نباید اجازه داد مشکلات اقتصادی، تصمیمهای نادرست یا اختلاف منافع، رابطه داروساز و بیمار را قربانی کند.
آنچه دانشکده بهتنهایی به تو یاد نمیدهد
اگر گفتوگویمان ادامه پیدا میکرد، به فریدِ جوان میگفتم مدرک داروسازی نقطه پایان یادگیری نیست؛ حتی نمیتواند بهتنهایی تو را برای همه موقعیتهای آینده آماده کند.
دانشکده به تو مبانی علم دارو را میآموزد، اما در محیط واقعی با مسائلی روبهرو خواهی شد که پاسخشان در انتهای هیچ فصل کتابی نوشته نشده است.
خواهی فهمید که تصمیم درست علمی، همیشه بهآسانی به تصمیم درست اجرایی تبدیل نمیشود. یاد خواهی گرفت توسعه یک فرمولاسیون، تولید صنعتی آن، تضمین کیفیت، گرفتن مجوز، تأمین مواد اولیه و رساندن دارو به بیمار، بخشهایی جدا از یکدیگر نیستند.
خواهی دید که گاهی مسئله اصلی یک کارخانه، کمبود دانش فنی نیست؛ ضعف گفتوگو میان واحدها، ناتوانی در تصمیمگیری، فقدان اعتماد یا نبود فرهنگ یادگیری است.
و خواهی فهمید که دانستن، بهتنهایی کافی نیست.
در فیلم «ماتریکس»، مورفیوس به نئو میگوید: «میان شناختن راه و پیمودن آن، تفاوت است.»
این جمله را دوست دارم، چون فکر میکنم یکی از بزرگترین فاصلههای داروسازی ما نیز همین است: فاصله میان آنچه میدانیم و آنچه انجام میدهیم.
ما از کیفیت میگوییم؛ اما آیا در لحظه تصمیم دشوار هم از آن دفاع میکنیم؟ از نوآوری حرف میزنیم؛ اما آیا شکستِ یک تجربه تازه را تحمل میکنیم؟ از کار تیمی میگوییم؛ اما آیا واقعاً شنیدن نظر مخالف را بلدیم؟
آینده داروسازی ایران فقط به دانشجویانی با نمرههای بهتر نیاز ندارد؛ به انسانهایی نیاز دارد که بتوانند دانش را به عمل، مسئله را به راهحل و مسئولیت را به نتیجه تبدیل کنند.
و البته، آیندهای که حتی تصورش را نمیکنی
دوست داشتم به فریدِ سال ۸۷ از جهان امروز هم بگویم؛ از هوش مصنوعی و تحولی که در آموزش، پژوهش، کشف دارو، طراحی فرمولاسیون و تولید صنعتی در حال شکلگیری است.
احتمالاً برایش عجیب بود که روزی بتوان با یک سامانه هوشمند درباره انتخاب مواد جانبی، تحلیل دادههای فرمولاسیون، طراحی آزمایش یا بهینهسازی یک فرایند تولید گفتوگو کرد.
اما به او میگفتم شیفته ابزارها نشود؛ شیفته مسئلههایی شود که میتوان با آنها حل کرد.
هوش مصنوعی میتواند سرعت یادگیری و تحلیل را بالا ببرد، الگوهایی را آشکار کند و بسیاری از کارهای تکراری را تغییر دهد. اما خروجی هوشمندانه، لزوماً خروجی درست نیست؛ بهخصوص وقتی پای سلامت انسان در میان باشد.
داروساز آینده باید بتواند از این فناوری استفاده کند، محدودیتهایش را بشناسد، اعتبار نتایجش را بسنجد و مسئولیت تصمیمهایش را بپذیرد.
شاید در سالهای آینده بسیاری از کارهایی که امروز انجام میدهیم، دیگر به همین شکل وجود نداشته باشند. اما بعید میدانم نیاز به انسانهایی که خوب سؤال میپرسند، مستقل فکر میکنند، اخلاق حرفهای دارند و میتوانند میان دانش و نیاز واقعی جامعه پل بزنند، کمتر شود.
به فرید جوان میگفتم آینده متعلق به کسانی نیست که فقط اطلاعات بیشتری حفظ کردهاند؛ متعلق به کسانی است که بهتر میآموزند، بهتر میاندیشند و جرئت بازآموختن دارند.
و حرف آخر…
نمیدانم اگر واقعاً فرصت این گفتوگو را داشتم، فریدِ سال ۱۳۸۷ چقدر از حرفهایم را میپذیرفت.
شاید با بعضی از آنها مخالفت میکرد. شاید میگفت زیادی محتاط یا انتقادی شدهام. شاید هم سؤالهایی میپرسید که امروز پاسخشان را نمیدانم.
و اتفاقاً این بهترین اتفاق ممکن بود.
اگر این سالها چیزی به من آموخته باشند، آن است که تجربه نباید بهانهای برای مطمئن شدن از همهچیز باشد. قرار نیست هرچه سن و سابقهمان بیشتر میشود، سؤالهایمان کمتر شوند.
دوست دارم فکر کنم هنوز بخشی از آن دانشجوی سال ۸۷ در من زنده مانده؛ همان که میخواست بیشتر بداند، آدمهای تازه بشناسد و جهان داروسازی را فراتر از دیوارهای دانشکده تجربه کند.
و شاید راز ماندگاری سمینار دانشجویان داروسازی نیز همین باشد.
هر نسل از دانشجویان، پرسشها، دغدغهها و رؤیاهای خودش را به این جمع میآورد. نسلهای پیشین تجربههایشان را با آنها قسمت میکنند و در این رفتوبرگشت، چیزی از هویت حرفهای ما زنده میماند.
امیدوارم سمینار، با وجود همه فرازونشیبها، همچنان مستقل، دانشجومحور، نقاد و زنده بماند؛ نه صرفاً محفلی برای مرور افتخارات گذشته، بلکه جایی برای پرسیدن سؤالهای دشوار درباره آینده.
و اگر امروز میتوانستم فقط یک جمله به فریدِ جوان بگویم، شاید این بود:
«فرید، در این مسیر تلاش کن موفق شوی؛ اما مهمتر از آن، مراقب باش برای موفق شدن چه چیزهایی را از دست میدهی. و هیچوقت آنقدر مطمئن نشو که دیگر سؤال نپرسی.»
شاید نزدیک دو دهه بعد، هنوز مهمترین چیزی که از سمینار دانشجویان داروسازی با خود دارم، همین باشد: نه پاسخهایی که آنجا شنیدم، بلکه سؤالهایی که یاد گرفتم بپرسم.
/انتهای پیام/

